شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
135
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
تمام كردند ، چه محل معمر رو سخن مقبول او ، با تمكّن در دولت ، مىدانستند . چون شروع كرده بودم نفس امّاره مرتدع نشد ، رفع را تمام كردم و در ديوان ثبت كرده بسلطان انها كردند . سلطان روزى بار عامّ داده و نشسته بود ، من نيز در جملهء مردم درآمدم و در أخريات صفوف ايستادم . نجيب الدّين را ديدم بقرب پايهء تخت اعلى ايستاد . بالاى او دو سه كس بيش نبودند ، و او سر پيش انداخته متفكّر . سلطان * با وى خطاب كرد كه : سبب دل مشغولى چيست ؟ چه گمان مىبرى كه باندك رفعى كه بر تو نبشتهاند مرتبهء ترا پيش من بشكنند ؟ بخداى ربّ العزّه و بروان پدرم سعيد سلطان اعظم ، من هرگز از اين رفيعت مطالبتى نخواهم كردن ، همه را به پسر تو بهاء الملك حاجى بخشيدم . نجيب الدّين زمين بوسه كرد ، و عظمت محلّ او مرا معلوم شد ، و هيبت و رعبى تمام بدرون من راه يافت . بازگشتم ، پاى از حركت مانده و آيت خيبت بر سر مساعى خوانده ، صبر و شكيبائى رميده و اميد از عمر و زندگانى بريده ، چه معادات با ارباب سعادات خارج عادات عقلا و كفاتست ، ثمره جز پشيمانى و پريشانى ندهد . پس در خوارزم روزگارى بر من گذشت كه ايّام آن در سواد چون شبهاى تيره بود و ليالى در سهاد چون ايّام اهل فكرت و بصيرت ، تا روزى امر عالى بيرون آمد كه وزارت جند به من تقليد كنند . كمدى كه در دل بود كم شد ، و جذوهء سرور كه منجمد « 1 » افروخته گشت . آرى ، بعد هذا مدّت چهار سال متقلّد وزارت جند بود ، پشت رعيّت را بظلم و جور گرانبار گردانيده ، و حيفها آشكارا گشته ، كه ناگاه اتّفاق افتاد كه سلطان
--> ( 1 ) - « بود » براى احتراز از تكرار حذف شده است و كاش نشده بود .